ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

اولین غذا خوردن پسملی با توکل به خدا

سلام.امروز در تاریخ 9/9/92 شما شروع کردی به خوردن غذای کمکی.  با توکل به خدا بهت لعاب برنج دادم و شما هم استقبال کردی و خوشت اومد.خیلی استرس داشتم و امیدوارم بهت بسازه. نگرونم که یه وقت به معده ی کوچولو و نازت نسازه. از یه قاشق مربا خوری شروع کردم.توش یه کوچولو نبات ریختم که سردیت نکنه.البته دستور پزشکه و من دراوردی نیس خوشگلم. دیروز هم تو اخبار شنیدم که پزشکا میگن بهتره به نوزادان از 4ماهگی غذای کمکی داده بشه بدن نوزاد رو مقاوم میکنه. بعدشم گرفتی یه ساعتی رو خوابیدی!!!!!تو و خوااب؟؟! قاشق تو افتتاح کردم،جالب بود حرارتی بوده و من نمیدوستم،غذا که گرم باشه شروع میکنه به تغییر رنگ و صورتی میشه. اینم شما هن...
10 آذر 1392

اولین دوست پسملی

سلام عشقم.امروز منو شما دونفری رفتیم خونه خاله مژده(دوست من)اونجا بقیه ی دوستای منم بودن..خیلی بهت خوش گذشت عزیزکم. اینو از خنده هات میفهمم.البته خیلی هم خسته شده بودی.آخه از ساعت 10صبح تا 8شب اونجا بودیم.و بعدشم بابایی اومد دنبالمون و رفتیم خونه بابا جوون.اونجا هم که فقط و فقط بغل بودی و اصلا رو زمین نبودی.یا بغل بابا جوون یا بغل عموها به نوبت یا عمه جون..... یه کم خسته هم شده بودی و الان اومدیم خونه سریع لالا کردی. خوب پسر خوشگلم خاله مژده یه نی نیه ناز داره(آقا سپهر) که با شما تقریبا 16ساعت فاصله سنی داره.شما 16ساعت بزرگ تری ... اینم شما دوست کوچولوها...اولین دوستته عزیزم.: اینقد آب دهنت میومد که جلوی...
7 آذر 1392

این چند روز

سلام پسرم. الهی مامان فدات بشه.چند روزه شیر کم میخوری و نمیدونم برای چیه.قبلا حدود نیم ساعت یا اگه زیاد بخوری40دقیقه زیر سینه بودی ولی جدیدا فقط5دقیقه.اینطوری من نگرونم،میترسم وزنت کم بشه.به بابا میگم شاید برای دندون باشه البته خیلی هم شیطون شدی و فقط بازی میکنی... دیشب رفتم پوشک بگیرم هرجا رفتم سایز شما پیدا نکردم (مارکی ک میخواستم) و به ناچار یه پوشک دیگه خریدم.  جان ب ب خریدم و امیدوارم حساسیت نداشته باشی. انیچند روزه فقط دستت تو دهنته و محکم میکشی رو لثه هات.و همیشه سینت خیسه!منم مجبور شدم و پیشبند میبندم و شما پیشبندو میکنی تو دهنت! البته از پیشبند خیلی بدت میاد. موقع می می خوردن با دستت م...
6 آذر 1392

جایزه برا عشقمون

سلام عسلی. من اومدم دوباره.شیطون چقد جییغ میزنی،گلوت درد میگیره مامان. شب با،بابامحمود رفتیم بیرون.و بابایی برات جایزه خرید،که میگی بابا...البته ما چند بار میگیم و خواهش و التماس میکنیم تا شما بگی بابا. ولی بابایی برات خرید. بابایی میگه قابل پسرمو نداره: چه جوراب شلواری هایی.تو پات خیلی قشنگ شده. و اینم عکسای داااااغ همین الان گرفتم: ...
4 آذر 1392

.: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ، 4 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 10 دقیقه و 48 ثانیه سن دارد :.

سلام نازدردونه. امروز صبح ساعت 8 بیدار شدم و طبق معمول خیلی  آهسته از کنارت بلند شدم و رفتم.خواستم خونه رو جارو کنم اومدم و تو اتاق یه سرک کشیدم،دیدم شما بیدار شدی....منم دیدم آرومی خودمو بهت نشون ندادم ،و شروع کردم به جارو زدن. مابین جارو دوباره اومدم و تو رو دیدم اینطوری.......... خیلی ترسیدم خدا بهت رحم کرد: من شما رو وسط تخت میذارم،اینقد که تکون میخوری. وقتی تو دلم بودی این لباس نازو عزیز جوون برات خرید همراه با یه شلوارک از جنس جیبش.خیلی دوس داشتم بدنیا بیای و تنت کنم.و حالا......عزیزم خیلی ماه شدی،هر لباسی میپوشی بهت میاد.همه ی رنگها بهت میاد فرشته کوچولوی من.فقط نمیدونم چرا وقتی اینو ...
4 آذر 1392

گُلِ سُرخِ زِندگیه ما

  گل سرخ زندگیه ما گلم کار جدیدت بوو گفتن و....پرتاب آبِ دهنته!!!! من عاشقتم دیوونتم پسرم.بابایی بعد از ظهر لالا بود و تو هم کنارش دراز کشیده بودی.بابایی میگه دیدم یکی داره دستمو میخوره و بیدار شده دیده شمایی!!بابایی میگه قشنگ لثه هاشو احساس میکردم.....   ...
3 آذر 1392

اولین ایستادن من و بابا گفتنم:

ســـلامـ دوس جـــــوونی ها ،مــــن تــــهنـایی و بــــــدون کـــمکـــــــــ ایســــــــــتادمـ  !!! خـــودتون ببـــــینیــــــد: خووب خســـــته شدم نشســـتمــ:   میبــــینیـــد چقــــد بــــــزرگ و آقا شـــــــــــدم،چــــهار ماهـــــــه ام دیگـــــــــه،تازه کارای دیــــــگه هــمـ میکــــنم،یه نمــــونه از کارام اینـــــه که پــــــدرجــون کفـــ پاهای منــو روی کفــــ دســـــتش میــــذاره و منــــم می ایــستـــم...ایــــن کارو تقــــــریبا ســــه ماه و نیمـــــم بود انــجام میـــدادم و الان دیـــگه وارد شــدم و خیلــــــی خوشــــــم میاد. کار دیگـــــم اینه که میگـــــــم "بابا".مامانــی داشـــــت ف...
1 آذر 1392

تولدم و واکسن شما

سلام پسر خوشگل و خوشخندم. 29آبان تولدم بود و شبِ 29سه نفری رفتیم شام بیرون و چقد یاد گذشته کردیم،یعنی پارسال......خیلی خوش گذشت و شما هم اصلا اذیت نکردی تازه برامون میخندیدی و آواز هم سر داده بودی.ههه بلند بلند برا خودت حرف میزدی!!! اینم عکس شما پسرم:  گذاشته بودیمت تو کریرت ،اخه هر وقت شام میرفتیم بیرون هم شما خیلی اذیت بودی هم ما!ماهم تصمیم گرفتیم از کریرت استفاده کنیم. و فرداش یعنی29آبان هم شام مهمون داشتیم...دوستامون بودن.شام هم رفتیم بیرون.شما خیلی اذیت شدی گلم،اخه صبحش واکسن زده بودیم و شما کلی گریه کردی و لب به می می هم نمیزدی...منم فقط دو سه قاشق شام خوردم.البته بابایی شما رو نگه داشت و می...
1 آذر 1392

چهار ماهگیت مبارک خوشگلم

  سلام عشق من.سلام کودک چهار ماهه ی من. چهارمین ماه زندگیت کنار ما مبارک باشه عمرم. چهار ماهه که تو خانواده ی دو نفره ی مارو سه نفره کردی،عزیزم زندگیمونو شیرین تر از قبل کردی...  قد شکلات مامان در این ماه:68       وزن شکلات مامان:7900 ماشالله داری زود بزرگ و آقا میشی. امروز تو رو  بردم برای واکسن بهداشت،البته واکسن نزدن و فردا باید برم،دکتر بهداشت گفت ماشالله قد و وزنت عالیه،پرسیدم برای روروئک گفتن دیگه نذار .کودکو به هیچ وجه نباید تو روروئک گذاشت و روروئکت جمع میشه عزیزم. دیشب خیلی خسته بودی و نمیدونم چت شده بود همش گریه میکردی و تا ساعت 4صبح فقط جیغ...
28 آبان 1392